داشتم با خدا
يک قل دوقل بازی میکردم
تا ديدمت
سنگ ها را ريختم توی دامنش
دويدم به سوی تو....
"عباس معروفي"
+نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت17:49توسط ساره |
قلبم به طور مادرزاد ، اندوه ترشح می کند
اصلا متابولیسم احساسم بهم خورده
مسیر یک طرفه ای شده که فقط می سوزاند
و خبری از "ساختن" نیست...
ذهنم از هم خوابگی با درد های مجاور
باردار شده است
و من زایمانم را به تاخیر می اندازم
می ترسم نتیجه ی این همه درد هم علیل باشد
باید تصمیم بگیرم
همین روزها کورتاژ کنم
.....
ساره
+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:34توسط ساره |
با تمام وجود دلم براي غيرممكني كه در تو پيدا كردم و از دست دادم تنگ شده....
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت2:21توسط ساره |
نجمه زارع
+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت0:27توسط ساره |



